محمد امینمحمد امین، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره
ساراسارا، تا این لحظه: 9 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

عشق مامان و بابا

تولد آقا پسرم

تاج سرم ،خوشگل پسرم،فدای شیرین زبونیات،قربونه ناز کردنات سلام به روی ماهت عزیزم گلِ مامان این پست برا تولدته،تولدی که تصمیم نداشتیم جشنی گرفته بشه چون نمیخواستم هیچ کسی روبه زحمت بندازم.برا همینم هیچ تدارکی ندیده بودم و میخواستم سه تایی این روزو جشن بگیریم.عزیز دلم یه وقت فکر نکنی برام مهم نبودا نه.فقط و فقط نمیخواستم کسی رو مجبور کنم . تا اینکه بابایی گفتن که حداقل به مامان و بابا بزرگا بگیم آخه تولده اولین نوه شونه و اونا بیشتر از ما مشتاقن.این شد که روز 18 شهریور هول هولکی بردیم موهاتو کوتاه کردیم.آرایشگاهی که بردیمت مخصوص بچه هاس و محل بازی داره.قبل از شما هم یه اصلاح دیگه داشتن و شما قند عسل منتقل شدی به ...
29 شهريور 1393

تاتی تاتی پسری در11 ماهگی

عسل مامان سلام علیکم حال شما احوال شما پسر طلا طلا گفتم یاد موهای طلاییت افتادم که هرکی میبینه به شوخی میپرسه شماره رنگت چیه بگو تا ماهم بخریم ماهم عشوه کنان میگیم خدادادیه عزیز خدا خودش عنایت کرده عسلم ماه رمضان هم تموم شد و مامانی فقط 4 روز روتونست روزه باشه.ایشالا که ازهمه قبول باشه ازمنم همینطور.عیدفطر خونه حاجی باباها و دوتا خاله ها رفتیم وبعد از تبریکات عید برا نهاربرگشتیم خونمون.اواخر ماه رمضان یه روزکه خونه مامان جون مهمون بودیم(چهارشنبه 1مرداد) بعداز افطار سرِهمه رو گرمِ خودت کرده بودی و داشتی تمرین سرپا وایستادن میکردی.انقد وایستادی و انقد افتادی که نگو  از اون به بعد تونستی یواش یواش بلند بشی ...
22 مرداد 1393

عید 93 و محمد امین 7 ماهه

 ٦ماه و ١١ روز از ورودت به زندگیه دونفرمون میگذره و ما امسال رو با بهترین عیدی و نعمتی که خدا بهمون داده شروع میکنیم. الهی به امید تو.... بهاره ٩٣ رو با وجود نازنینت در کنار هفت سین تحویل کردیم موقع تحویل سال غیر از سلامتی و عاقبت به خیری چیزی از خدا نخواستم٠ایشالا که تا هستم و زندگی میکنم نفست گرمی بخش زندگیمون باشه٠آخه جیگر مامان از وقتی اومدی همه زندگیم شدی،یه لحظه نمیتونم ازت دور بشم،روز به روز بلا تر میشی و وابستگیم رو بیشتر میکنی. وقتی داشتی تخم مرغ هفت سین رو میخوردی  اینجا هم خونه خالم بودیم که بغل آروین(پسر دختر خالم)عکست رو گرفتم عسلم او...
19 فروردين 1393

شب یلدا

گل ‍‍پسر مامان شب چله رو هم پشت سر گذاشتیم.روز جمعه آنا اینا اومدن و تو خونه خودمون چله گرفتیم که انا  برات  2تا پیرهن و یه شلوار خریده بود. و فرداش رفتیم خونه مامان جون.عصرش رفتیم دکتر آخه انگار دوباره سرماخوردی دکتر گف حالت خوبه و زیادی نگران شدیم ولی چون دفه قبل خیلی اذیت شدی این سری زود بردیمت که بدتر نشی.دکتر وزن و قدتم اندازه گرفت که ماشالا خوب تپل شدی.8 کیلو 63 سانت برگشتیم و برگشتن همانا و گریه ی جناب عالی همانا. فقط سرپا نگهت داشتیم.مجال ندادی یه خورده هندونه بخوریم یا یه عکس ازت بگیریم.خوب شد این چن تا عکس رو بابایی گرفت ولی حیف که گریه هات نذاشتن کنار میز یلدا هم عکسی برای یادگاری...
28 بهمن 1392
1